بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر

متن مرتبط با «در کوی نیکنامی ما را» در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر نوشته شده است

برای فردا

  • نیلوبلاگ

    در وضعیت کنونی که بسیاری از خاطرات خوشایند، رنگ عوض کرده و بر تیرگی، دامن کشانده اند.xa0حالتی اسف بار از زورقی که با سکوت سرشار، بادبان گسسته پدیدار است ...،حرف از ناامیدی و نِک و نال نیست.تبلور این رخداد، آنجا وضوح بالا می گیرد که با خود فکر کنی :ضمیرها ... هرچه ارزشمند تر، داس هایشان تیز تر !...xa0پ.ن: نهمین روز ...

    ادامه مطلب
  • سپر شود جان تو ... فدا شوی برای او

  • نیلوبلاگ

    می گویند : چه پیش آمد، که فلانی در فلان مجلس برای ساقط شدن آن تیاره، تسلیت نگفت ؟شما جای او ...چهار تا جوجه ی نارس فرنگ رفته ی بزک شده ی غربتی، با یک مشت اجنبی خدا نشناس،نه لچک به سر نسوان و نه غیرتی ...

    ادامه مطلب
  • درخت انجیر

  • نیلوبلاگ

    به معین گفتم: باغچه ام خالی ست، باید گِل پُر کنمدو روز بعد یک ده چرخ گِل باغچه ای جلوی خانه کمپرس کرد و من و علی و كارگر 60 ساله ای تا غروب حجم بزرگ را در باغچه پخش کردیمیک هفته قبلش روی ایوان ایستاده...

    ادامه مطلب
  • اتاق خاطرات

  • نیلوبلاگ

    بازنده ها، اتاقی دارند به اسم خاطراتلم می دهند روی فرش نرم آنکبریت می کشند زیر سیگار امروز و فردایشانخاطرات، چگالی ابهام می گیرندxa0...

    ادامه مطلب
  • الماس

  • نیلوبلاگ

    میدانی نونما به اشتباه مانده ایمآیینه را، برعکس به دیوار می زنیمبا دنیای وارون، هم شرط می شویماز خواب، می پریمبا مادر، از نهنگ های مرده، می گویمبا پدر از خبر جنگ های جنوب آفریقا،ما دل ِ دلنگرانی ِ الم...

    ادامه مطلب
  • چیزی برای گفتن نیست

  • نیلوبلاگ

    تو در شهری دور فرشی کوچک و خاکستری را بارها و بارها مرور می کنی من قطره ای می شوم در تنب کوچک گونه ات ، عادتم این بود روی دیوار بلند، بدوم دست بگشایم که بال است، جایی میان ظهر تا طلاکوب آفتاب بر دیوار...

    ادامه مطلب
  • در خود پهن می شوی، ژرف، از این آرامش می ترسم، برکه ای در من سر دریا دارد

  • نیلوبلاگ

    در وجود تک تک ما، لحظه هایی ست برای شرمساری، لحظه هایی برای غرور، لحظه هایی برای انتقام و دلایلی برای بخشش. غذاهایی ست، تا مسیر خانه را طولانی کند و سفره هایی که تو را زودتر به خانه برساند. از ما عکس ...

    ادامه مطلب
  • دماوند 97

  • نیلوبلاگ

    می پرسم: کجا ؟ به نفس افتاده است، با گرم کن ورزشی یک دست مشکی به سنگی نسبتا بزرگ تکیه داد و زیر لب با نجوایی که از انتهای هوشیاری ش به صرافت می افتاد، گفت :هااا ... می رم بالا این بار با صدای قاطعانه...

    ادامه مطلب
  • بارانک 8

  • نیلوبلاگ

    آن ابتدا راس هم نشینی چهار صفر ضمیر سوم مفرد ... سر رسیدxa0 ، سراغ تو را گرفت از نجوم دور ستاره ای بر سکوت برکه ای زیباxa0 ... ، ستاره اما ... خواب را در گشود و بست چند باره ای از سر پراند و در ه...

    ادامه مطلب
  • عدم تكرار

  • نیلوبلاگ

    اليزابتُ تصور كن تو زمستون كوه قاتل، ارتفاع بالاى شش هزار، برا خودش كابوس می بينه مرگ رو صورتش، نفس مى كشه ، تو كش و قوس ِ اين شب لعنتى كى روشن مى شه و چقدر می تونم دووم بیارمگوش هاش، یه صدای واقعی می شنوه يه صدا كه مى گه: "اليزابت، خوشحالم از ديدنت "، خواستم بگم: تو آخرین روزا ازفصل برگ ریز من الیزابت بودم، تو دنیس* حالا هى بگو: چشم تو به عادت نگاهم، كم شد ... *: اونی که برا نجات الیزابت رفت ...Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • مردمان ...

  • نیلوبلاگ

    کوچه ای سنگ فرش ظلمت در انتهای آن با سکوت، مباحثه دارد ، راهب بودیایی، دشنه ای در دست کاسه ای بر سر پیراهن ارغوانی به تن سنگ های کوچه را صیقل می دهد ، راهب می داند آن زندگی دیگر گیاهی می شود هرز سکنا گرفته در میان سنگ فرش کوچه ای، که در انتهای آن ظلمت با سکوت به تفاهم رسیده اند # مردمان ِ روهینگیا ...

    ادامه مطلب
  • ماهى گُلى

  • نیلوبلاگ

    به لحظه تحويل سال فكر مى كنمxa0 اون تايم كه بيشترمون كنار خونوادهامون چشم به ساعت منتظريم .داشتم به اينش فكر مى كردم كه هر سال چند هزار هزار هزارتا ماهى گلى، درست وقتى كه توپ نوستالژى شليك ميشه،xa0 از سطل هاى كنارxa0خيابون يا تو مغازه ها، با دوستاشون كه تك تك روزاى قبل از سال جديد رو ديدن وxa0 كسى نخواست كه...

    ادامه مطلب
  • نمارستاق 29 اسفند

  • نیلوبلاگ

    فرداروز دیگری ست ماه دیگری سال دیگر ، فردا انتخاب اینکه آفتاب از کدام سمت یا پامچال با چه لباسی بیرون آید دست تو نخواهد بود ، و این تصویر آشکاری ستxa0 از فرداxa0 که تو نیز اختیار آنچه دوست داری راxa0 دست هیچ اراده ایxa0 نبخشاییxa0 پ.ن: فردایتان ، تا سیصد و شصت پنج فردای دیگر ... شاد ...

    ادامه مطلب
  • شمال منهای تو

  • نیلوبلاگ

    شمالxa0 در کشور منxa0 به ساحل گرم دریایشxa0 انبوه در هم تنیده ی شاخسارشxa0 دامنه ی وسیع دشت هایش عطر جنون آمیز شالیزارش مهمانی پرهیاهوی قوهایش فصل نم گرفته ی خیابان هایش ردیف منظم راش هایش طعم ویران کننده ی چشمه سارش و باغ های چای و پرتقال هایش نامیده می شود اما من شمال را بی تو جندقی تنها می بینم در میان زوزه ی کیلومتر ها کویر بی انتها xa0 &: دو ماه و پانزده روز xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • در کوی نیک نامی

  • نیلوبلاگ

    ده کیلومتر را در شش ساعت پیمودن ، با کوله ای سنگین ، تمام عضلات پا را رنجور کرده بود. سهیلا گفت : مسکن بخور مرتضی ادامه داد: تو کوله ت چی گذاشتی که انقدر سنگین شدهxa0 مهدی گفت : من هم می خوام و مهدی دو تا مسکن با هم خورد سهیلا : تو هم بخورد من : نه خوبه همینطور چیزی نبود ، کمی درد کسی را نمی کشت ، سه نفر با هوای آن ارتفاع کنار نمی آمدند ، و به نوبت از سردرد و لب های سفید و چشم های خسته شان می گفتند من درون چادر ، کیسه ی خواب را پهن می کردم چیزی نبود ، دراز کشیدم ، پاهایم می گرفت و وا می...

    ادامه مطلب