امروز ایستاده بودم پشت شیشه ای مات، سر چهار راهی که یک سمتش دبیرستان پسرانه بود و آن سمت دیگرش، دبیرستانی دخترانه. مدرسه تعطیل شد. پسرانی در سن بلوغ با دماغ هایی چاق و پرجوش، فحش هایی که برای گذار از این برهه ی شلوغ کافی ست.
و دختر هایی با روپوش سرمه ای. کنار هم دسته دسته ریز می خندیدند
بیست دقیقه ای مات رفتارهایشان بودم بدون آنکه آنها متوجه من شوند.
خانم زحمتکش گفت: خب مهندس، چیکار باس کرد
گفتم : طوری نیست
در تمام ما، لحظه هایی ست برای دوست داشتن، لحظه هایی برای تنفر.
Te...No
بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 157