امروز ایستاده بودم پشت شیشه ای مات، سر چهار راهی که یک سمتش دبیرستان پسرانه بود و آن سمت دیگرش، دبیرستانی دخترانه. مدرسه تعطیل شد. پسرانی در سن بلوغ با دماغ هایی چاق و پرجوش، فحش هایی که برای گذار از این برهه ی شلوغ کافی ست.
و دختر هایی با روپوش سرمه ای. کنار هم دسته دسته ریز می خندیدند
بیست دقیقه ای مات رفتارهایشان بودم بدون آنکه آنها متوجه من شوند.
خانم زحمتکش گفت: خب مهندس، چیکار باس کرد
گفتم : طوری نیست
در تمام ما، لحظه هایی ست برای دوست داشتن، لحظه هایی برای تنفر.
Te...No
برچسب:
نویسنده: نیما جعفری