آدمیت

خرید بک لینک

روزهای نخست ِ سوم ابتدایی، نمونه مردمی پویندگان، زنگ استراحت میان دو کلاس.

سه سال قبل تر را در مدرسه ی ادیب گذرانده بودم و با فضای جدید، چندان میانه ای پیدا نکرده بودم.

ایستاده بودم کنار آب خوری، لیوان جمعشوی سبز رنگی در دست داشتم و بی آنکه تشنه باشم به ردیف شیرهای آب که با دست های کوچک، باز و بسته می شد نگاه می کردم. صدایی از پشت سر با سوالی صریح و بی خجالت پرسید: " لیوانت ُ بم میدی آب بخورم" ؟

برگشتم، پرهام بود، پسری ریزه و گندمی، گوژ می ایستاد و در کلاس با قد کوتاهش در ردیف دو تا مانده به آخر می نشست.

لیوان را سمتش گرفتم، دست دراز کرد و لیوان را از دستم کشید. سمت آبخوری رفت و با یک حرکت سریع ِ پرتابی، لیوان را باز کرد و زیر شیر آب گرفت. پُر که شد تا ته سرکشید و دوباره زیر شیر گرفت. رو به من کرد و گفت : آب می خوری ؟، گفتم : آره . یک بار دیگر آب لیوان را سر کشید و برای بار سوم لیوان را زیر شیر آب، پُر کرد و سمتم گرفت: از دستش گرفتم و نوشیدم ... ایستاده بود تا آخرین قطره ی آب از سرازیر نایم فروغلتد و رفت جایی میان روپوش های آبی تیره، محو شد.

زنگ کلاس به صدا در آمد و ما دقیقه ای بعد، پشت نیمکت های چوبی سفت و کوتاه، نشسته بودیم. نوید، بلند قدترین و هیکلی ترین پسر کلاس، کنار من می نشست. هنوز معلم نیامده بود و صداها بی هیچ خط و میزانی در هم می تنید. نوید سرش را کشید کنارم و گفت : لیوانت ُ دادی به پرهام که آب بخوره.

گفتم : آره

گفت : آب کشیدی لیوانت ُ؟

گفتم : برا چی ؟

گفت: پرهام بهایی هست - کمی خودش را بی تفاوت نشان داد و با چشم هایی که در کیف دنبال چیزی می گشت ادامه داد- اونا نجس هستن.!

نمی دانستم چه بگویم، اصلا نمی دانستم بهایی بودن یعنی چه و اینکه چه چیز همکلاسی من را آنقدر منفور می کند. با آن قلب بی کینه ی کلاس سومیم، از نوید بدم آمد.

عصر که به خانه آمدم از مادرم پرسیدم: بهایی ها نجس هستن ؟

مادرم گفت: چرا این حرفُ می گی ؟

گفتم : یکی از همکلاسیام بهایی هست و نوید می گه نجس هستن.

مادر گفت : همه ی ما آدمیم، آدما خوب و بد دارن ولی نجس نمی شن و هرچه می دانست از آدم های بهایی که می شناخت برایم گفت.

باید بگویم، حالا بعد از سال ها که با خودم صادق نشسته ام، همان روز، همان عصر، همان لیوان که بعد ها بارهای بسیاری به عاریه ی پرهام رفت،

تکلیف مرا با آدمیت مشخص کرد.

پ.ن:

"جنگ، صلح است.

آزادی، بردگی ست.

نادانی، توانایی ست. "*

*: جرج اورول

بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...

ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: پنجشنبه 8 آبان 1399 ساعت: 9:26

صفحه بندی