سِروِه

خرید بک لینک

حسین پناهی جایی می گوید:

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ، دُویدم ..

،

ساعت به سه صبح پنج شنبه می رسید

نشسته بود گوشه ی تخت

خیره به صفحه گوشی

سرم را کمی برگرداندم ، پرسیدم : چی شده ؟

جواب داد : سِروِه مُرده ..

،

غروب چهارشنبه، من یکی دو کوچه تا خانه فاصله داشتم

تماس گرفتم و پرسیدم : سِروِه چطوره ؟

دگر روال شده بود، هر تماسی برای پرسیدن حال سِروِه بود

جواب داد: امروز ام آر آی گرفتن، عفونتش کامل برطرف شده

و بعد از هفته ها صدای خوشحالش را می شنیدم

،

می دانی رفیق، تو تنها، لبخندت را، ستاره ی چشمانت را، انگشتان ظریفت را و چتری های زیبایت را با خود نبرده ای

تو او را، در تمام راه های دلخوشی،

تنها رها کرده ای..تا غم، دریدن آغاز کند...

،

حسین پناهی، در ادامه می گوید:

آوردی حیرونم کنی، که چه بشه نه والله

،

خواستی بروی ؟ باشد

اما قبلش، باید برویم کنار آن ساحل طوفانی،

بگویدت : خودت رو رها کن سِروِه

تا تو روی سرانگشتان پایت، خود را بالا کشی، و دست هایت را تا می توانی، باز کنی

حالا همین لحظه را نگهداریم ..

تا یکی یکی صف دلتنگانت

سالها تو را در آغوش کشند

،

حسین پناهی در پایان می گوید :

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه

،

و ما بی شک، مردمانی تهی دست و شکست خورده می مانیم..

بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...

ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 12:15

صفحه بندی