اين روزها يك سوال در لا به لاى دالان هاى ذهن ، دورمى زند
كه آيا، ما اصلا وجود داشته ايم ؟
واقعيت دردى ست كه در من سكنا دارد
خيال، لذت حضور شادى هاست
من از عصيان قوچى در صخره اى از دامنه ها شاهوار
در تصاحب چند ماده بز تنها و جا مانده از گله
وهم خيابان لاله زار را
آنجا كه مى رسد به انقلاب
در سر انگشتان مى گردانم
من خودم نيستم و
تو هاى بسيارى در من
گويش هاى متفاوت را صرف مى كنند
من آن گوشه در خودم چمباتمه زده
منتظر، تا دوم شخص مفردى برايم
دست هايم را در هوا چرخ دهد
لبانم را بجنباند
پايم را شيك، در نشستنى كوتاه تاب دهد
با تو بگويد : ببين جهان چه غريب و تنهاست !؟
من اين متن را در زمانه اى شروع كرده ام
كه روسيه هنوز منكر هر گونه تجاوز بود
طالبان كشورى را به خويشتن دارى دعوت نمى كرد
و اوكراين ميان حرف هاى مفت، له نمى شد
حالا به اندازه همين چند خط هم دنيا براى جنگى دگر
صبر نكرد
بايد ببوسمت، بيا تا ببوسمت
آنچنان عميق
آنچنان ماندگار تا اگر لحظه اى ديگر
يكى از آخرين اختراعات بشر در كتاب ويرانى
بر سقف خانه مان فرود آمد
چيزى در دلم نمانده باشد
باورت مى شود ؟
من درد مى كشم و به تو مى گويم: "بيا"
بعد از اينهمه تجاوز و جنگ
بعد اينهمه رذالتى كه بشر زاييده است
به تو مى گويم :"بيا"
بيايى كه چه شود...؟
بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 95