کریم خان را می رفتم تا به ایرانشهر برسم، روی انعکاس شیشه های تاریک سازمان سنجش، خودم را دیدم، مردی سی و هفت ساله با موهایی سفید و سیاه، من فراموش کرده بودم خودم را، آنجا او ایستاده بود، او ی من، به علی که در سی و هفت سالگی اوردوز کرد، به آرش، پسرش، که حالا قد کشیده و مکانیک می خواند، به تمام آن دویدن ها با پای برهنه تا جنازه ی علی، فکر می کرد.
خاطرات دست سنگینش را روی شانه هایم گذاشت و تکانم می داد، تا آن پارک ملت و بوی گندم و تو ادامه داشت .
من فکر می کردم در سی و هفت سالگی خواهم مُرد ... همچون علی و باقی ش فرق چندانی نخواهد داشت.
اما نمرده ام، یعنی تا امروز که زنده ام
وفا می گوید، تو روی مخم می روی ولی نمی شود که دوستت نداشت
می گویم: دوستش دارم و در چهره ی خلاقش که راهی برای هرچه بن بست است پیدا می کند، خیره می شوم.
با این اوصاف، من خوشبختم و سعی کرده ام از کسی قرض نگیرم چیزی را ..
زندگی عمیقا ترسناک است و من صادقانه از شهر های شلوغ خوشم آمده است.
و هر بار که از پل پارک وی رد می شوم با خودم می گویم: ولیعصر، فرشته ، نه نه نه ، مستقیم تجریش .
بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66