چیزی برای گفتن نیست

خرید بک لینک
تو در شهری دور

فرشی کوچک و خاکستری را

بارها و بارها

مرور می کنی

من

قطره ای می شوم

در تنب کوچک گونه ات

،

عادتم این بود

روی دیوار بلند، بدوم

دست بگشایم که بال است،

جایی میان ظهر تا طلاکوب آفتاب بر دیوار البرز

،

میزها، مرا به خود می بلعند

آب گرم صبح زمستان، رامم می کند

انگشت می مالم به ساعت، که فردا زود می آید

فکر می کنم باران، جوجه هایم را دوست ندارد

من 50 جوجه خریده ام که حالا سی و پنج تایشان زنده اند

صبح ها برایشان آب می برم، ظرف های غذایشان را از خوراک لبریز

و روزهای بارانی ، جایشان را خشک، جایشان را گرم

فرار می کنند از من

بی حرکت که می شوم، دور پاهایم آهسته جمع می شوند

36 شش منقار بسته کنار هم

،

گذشته از آن غم است

امروز برای شادی ، بی حوصلگی ، عصبانیت

فردا پر است از استیصال

بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...

ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 13:04

صفحه بندی