دلم یک بغل سوت بی قید
در کوچه های شانزده تا هجده سالگی
دمادم غروب تابستان محله ی یاس و شب بو ها
آنجا که هنوز
هیچ شناختی در من از نور های ظلمت نبود
دلم
نان داغ و پنیر وگوجه و خیار عصر های خانه ی پدربزرگ را می خواهد
دلم، فراموش کرده زیستن را ...
بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 49