دماوند 97

خرید بک لینک
می پرسم: کجا ؟

به نفس افتاده است، با گرم کن ورزشی یک دست مشکی به سنگی نسبتا بزرگ تکیه داد و زیر لب با نجوایی که از انتهای هوشیاری ش به صرافت می افتاد، گفت :هااا ... می رم بالا

این بار با صدای قاطعانه ای می گویم : وسایلت کو ؟

می گوید : وسیله .!؟ چیزی ندارم همرام

+: آب همرات داری ؟

-: نه

+: اولین بار ِ ؟

-: آره

+: می دونی تو چه ارتفاعی هستی ؟ می دونی چقدر راه مونده تا قله ؟

-: نه

+: برگرد پایین

-: من حالم خوبه

+: برگرد پایین ، همین الان

با چشم هایی ناآرام و مضطرب به من نگاه می کند، دقیقه ای ساکت می ماند و بعد آرام به سمت بارگاه سوم حرکت می کند

چند لحظه ای با چشم هایم، می پایمش

و این تکرار شاید صدها صدها صدها آدمی بود که بر پیکرت می لولیدند

پیرمردی بر زمین دراز کشیده و چشم هایش را به سختی باز می کرد

دختری ، تمام استخوان هایش می لرزید

پسری فربه، هذیان می گفت

و من نگاه می کردم آدم ها را

آدم ها را

یکی گفت : می رویم زیارت

دیگری می گفت : حضرت یار

و از صدایی خندانی شنیدم که نجوای تو عزیز منی ، مهربان باش با من، بیرون می دمد

و من نگاه می کردم خیل بسیار آدم ها را که چون لشگر مورها بر آب راهی نا آگاه، راه می رفتند.

،

مشمئز کننده است که بیشترشان نمی دانند؛ تو چقدر سخت خواهی گرفت بر آنکه لایقت نباشد ...

بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...

ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:43

صفحه بندی