به نفس افتاده است، با گرم کن ورزشی یک دست مشکی به سنگی نسبتا بزرگ تکیه داد و زیر لب با نجوایی که از انتهای هوشیاری ش به صرافت می افتاد، گفت :هااا ... می رم بالا
این بار با صدای قاطعانه ای می گویم : وسایلت کو ؟
می گوید : وسیله .!؟ چیزی ندارم همرام
+: آب همرات داری ؟
-: نه
+: اولین بار ِ ؟
-: آره
+: می دونی تو چه ارتفاعی هستی ؟ می دونی چقدر راه مونده تا قله ؟
-: نه
+: برگرد پایین
-: من حالم خوبه
+: برگرد پایین ، همین الان
با چشم هایی ناآرام و مضطرب به من نگاه می کند، دقیقه ای ساکت می ماند و بعد آرام به سمت بارگاه سوم حرکت می کند
چند لحظه ای با چشم هایم، می پایمش
و این تکرار شاید صدها صدها صدها آدمی بود که بر پیکرت می لولیدند
پیرمردی بر زمین دراز کشیده و چشم هایش را به سختی باز می کرد
دختری ، تمام استخوان هایش می لرزید
پسری فربه، هذیان می گفت
و من نگاه می کردم آدم ها را
آدم ها را
یکی گفت : می رویم زیارت
دیگری می گفت : حضرت یار
و از صدایی خندانی شنیدم که نجوای تو عزیز منی ، مهربان باش با من، بیرون می دمد
و من نگاه می کردم خیل بسیار آدم ها را که چون لشگر مورها بر آب راهی نا آگاه، راه می رفتند.
،
مشمئز کننده است که بیشترشان نمی دانند؛ تو چقدر سخت خواهی گرفت بر آنکه لایقت نباشد ...
برچسب:
نویسنده: نیما جعفری