عدم تكرار

خرید بک لینک

اليزابتُ تصور كن 

تو زمستون كوه قاتل، ارتفاع بالاى شش هزار، برا خودش كابوس می بينه 

مرگ رو صورتش، نفس مى كشه 

، 

تو كش و قوس ِ اين شب لعنتى كى روشن مى شه و چقدر می تونم دووم بیارم

گوش هاش، یه صدای واقعی می شنوه

يه صدا كه مى گه: "اليزابت، خوشحالم از ديدنت "

، 

خواستم بگم: تو آخرین روزا ازفصل برگ ریز

من الیزابت بودم، تو دنیس*

حالا هى بگو: 

چشم تو به عادت نگاهم، كم شد ...

 

*: اونی که برا نجات الیزابت رفت ...

بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...

ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 134 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:30

صفحه بندی