اليزابتُ تصور كن
تو زمستون كوه قاتل، ارتفاع بالاى شش هزار، برا خودش كابوس می بينه
مرگ رو صورتش، نفس مى كشه
،
تو كش و قوس ِ اين شب لعنتى كى روشن مى شه و چقدر می تونم دووم بیارم
گوش هاش، یه صدای واقعی می شنوه
يه صدا كه مى گه: "اليزابت، خوشحالم از ديدنت "
،
خواستم بگم: تو آخرین روزا ازفصل برگ ریز
من الیزابت بودم، تو دنیس*
حالا هى بگو:
چشم تو به عادت نگاهم، كم شد ...
*: اونی که برا نجات الیزابت رفت ...
بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 134