
تاك بى برگى مى تند در من خوشه هاى بى قندرنجور و بى دانه جارى مى شوم از درد به رود از باغ به دوداز دود به بوق از ستارخان به كريم خان به فردوسىدر غياب تو به سكه ها نگاه مى كنم كه نامشان به هرزگى بهار آزاديست اى زمستان ناخوش زمستان نحيفدست هايم سرد است چشمهايتروزى مرا خواهند بلعيد من آن وعده ى بى توجهم چون آبنبات سرخ دو سر پيچى روى ميز ...
ادامه مطلب
یک قول هرساله است که این زمان ها بنشینم و چیزی برای آنچه گذشت و آنچه می آید، بنویسمراستش، اصلا حالش نبودیک هفته ای می شود که جمعیت هفت نفری خانه ی ما درگیر بیماری کرونا شده استبا خودم شروع شد و بعد به...
ادامه مطلب
در وضعیت کنونی که بسیاری از خاطرات خوشایند، رنگ عوض کرده و بر تیرگی، دامن کشانده اند.حالتی اسف بار از زورقی که با سکوت سرشار، بادبان گسسته پدیدار است ...،حرف از ناامیدی و نِک و نال نیست.تبلور این رخداد، آنجا وضوح بالا می گیرد که با خود فکر کنی :ضمیرها ... هرچه ارزشمند تر، داس هایشان تیز تر !...پ.ن: نهمین روز ...
ادامه مطلب
می گویند : چه پیش آمد، که فلانی در فلان مجلس برای ساقط شدن آن تیاره، تسلیت نگفت ؟شما جای او ...چهار تا جوجه ی نارس فرنگ رفته ی بزک شده ی غربتی، با یک مشت اجنبی خدا نشناس،نه لچک به سر نسوان و نه غیرتی ...
ادامه مطلب
بازنده ها، اتاقی دارند به اسم خاطراتلم می دهند روی فرش نرم آنکبریت می کشند زیر سیگار امروز و فردایشانخاطرات، چگالی ابهام می گیرند...
ادامه مطلب
تو در شهری دور فرشی کوچک و خاکستری را بارها و بارها مرور می کنی من قطره ای می شوم در تنب کوچک گونه ات ، عادتم این بود روی دیوار بلند، بدوم دست بگشایم که بال است، جایی میان ظهر تا طلاکوب آفتاب بر دیوار...
ادامه مطلب
دورم را گرفته است، اجتماعی مصنوع خنده هایشان، طریقه ی رتق و فتق امورشان، دست هایشان در اشاره هایی دور از پوچ من آبادانم، در روزهای نخست جنگ یا نه تهرانم، که وارونگى داشتنت، امانم را برید اصلا همان خرمشهر، که فتح شد و ماه ها اسیر ماند، گاه گاهی، چشمی به دامن کوه و دشت، می کشم خیالم پرتِ درخت های بلوط شاید، در من دیوار است، دست های تو امکان آغوشت، شبی طولانی را قلیل می کند...
ادامه مطلب
در وجود تک تک ما، لحظه هایی ست برای شرمساری، لحظه هایی برای غرور، لحظه هایی برای انتقام و دلایلی برای بخشش. غذاهایی ست، تا مسیر خانه را طولانی کند و سفره هایی که تو را زودتر به خانه برساند. از ما عکس ...
ادامه مطلب
ما به قلب های مان بدهکار بودیم، آجر روی آجر گذاشتیم و پنجره را رو به هیرکانی های در جنگ انقراض، گشودیم. روزها می گذشت، سیمان و آهن قد کشیدند و چمن زاران عبوس تر گشتند. ما، یعنی من و چهارتای دیگر از جم...
ادامه مطلب
از خواب بر می خیزمبی فوت وقت تو را در آغوش می گیرم وسواسانه ، تمام یک روز را می بوسمت ، شب هنگام به خواب می روم صورتم را می شویم لباس می پوشم یک لیوان چای از درب خانه بیرون می روم و تا صبح خواب مزخرف هر شب را می بینم ، شب چشم بر هم نميگذارى كه چه راستش يك شب چشم هايم را به اعتماد مگر چه مى شو...
ادامه مطلب
فرداروز دیگری ست ماه دیگری سال دیگر ، فردا انتخاب اینکه آفتاب از کدام سمت یا پامچال با چه لباسی بیرون آید دست تو نخواهد بود ، و این تصویر آشکاری ست از فردا که تو نیز اختیار آنچه دوست داری را دست هیچ اراده ای نبخشایی پ.ن: فردایتان ، تا سیصد و شصت پنج فردای دیگر ... شاد ...
ادامه مطلب
من از مغرب باور خویش ،طلوع کرده ام .و در مشرق باور تو ،غروب میکنم .،تمام این مسیرجز یاد تو نیست،میرسم روزیبه مقرب نفس های توهمانجا که میدانی ...همانجا که به انتظارم ...،نمی دانم آیا ، هستی ؟ایستگاه آخر،،،س.م.چتر به دست...هر شبقصه ى فردا راواج آرايى مى كنم،،،این احمقانه استو منبرخی کارهای احمقانه را...
ادامه مطلب
پدربزرگم از زمستان و چاه بیزار بودمی گفت : زمستان بی حاصل ، اجسام مجهول می گفت : از بلند ترین درخت آبادی هم آویزانم کنند ، خیالم نیست اما چاله ها مرا می ترسانند ، راستش را بخواهی آدم ها هر چه بیشتر پایین می روند ، ترسشان بی معنی تر می شود امروز زمستان یورت ، سرزمین نفرینی بی حاصل دهانش را در طمع شجا...
ادامه مطلب
یک طورهایی همه چیز آویزان به همه چیز شده است. غروب رم ديده ى مهربانيم تاوان بى مبالاتى روزهاى خواب تو بود مرا رج بزن شيوايى انگشت هاى سكوت...
ادامه مطلب
برق می زند رویای مردی در شب گیسوان تو &: موهات ... قشلاق دستام ِ...
ادامه مطلب