خرید بک لینک
پدربزرگم از زمستان و چاه بیزار بود

می گفت : زمستان بی حاصل ، اجسام مجهول

می گفت : از بلند ترین درخت آبادی هم آویزانم کنند ، خیالم نیست اما چاله ها مرا می ترسانند

،

راستش را بخواهی

آدم ها هر چه بیشتر پایین می روند ، ترسشان بی معنی تر می شود

امروز

زمستان یورت ، سرزمین نفرینی بی حاصل

دهانش را در طمع شجاع ترین مردمان این سرزمین ، گشود

مردگانی که هر صبح به گورهای خویش می روند

و شب هنگام

چون ارواح بی وطن

سر از خاک، بر می آورند

،

بی ادعا

تهی دست

نترس

در کوچه های ما مدعیان بزدل بی مقدار

گام می نهند

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

صفحه بندی