زمستان یورت

خرید بک لینک
پدربزرگم از زمستان و چاه بیزار بود

می گفت : زمستان بی حاصل ، اجسام مجهول

می گفت : از بلند ترین درخت آبادی هم آویزانم کنند ، خیالم نیست اما چاله ها مرا می ترسانند

،

راستش را بخواهی

آدم ها هر چه بیشتر پایین می روند ، ترسشان بی معنی تر می شود

امروز

زمستان یورت ، سرزمین نفرینی بی حاصل

دهانش را در طمع شجاع ترین مردمان این سرزمین ، گشود

مردگانی که هر صبح به گورهای خویش می روند

و شب هنگام

چون ارواح بی وطن

سر از خاک، بر می آورند

،

بی ادعا

تهی دست

نترس

در کوچه های ما مدعیان بزدل بی مقدار

گام می نهند

بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...

ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:05

صفحه بندی