می گفت : زمستان بی حاصل ، اجسام مجهول
می گفت : از بلند ترین درخت آبادی هم آویزانم کنند ، خیالم نیست اما چاله ها مرا می ترسانند
،
راستش را بخواهی
آدم ها هر چه بیشتر پایین می روند ، ترسشان بی معنی تر می شود
امروز
زمستان یورت ، سرزمین نفرینی بی حاصل
دهانش را در طمع شجاع ترین مردمان این سرزمین ، گشود
مردگانی که هر صبح به گورهای خویش می روند
و شب هنگام
چون ارواح بی وطن
سر از خاک، بر می آورند
،
بی ادعا
تهی دست
نترس
در کوچه های ما مدعیان بزدل بی مقدار
گام می نهند
برچسب:
نویسنده: نیما جعفری