خرید بک لینک
ما به قلب های مان بدهکار بودیم، آجر روی آجر گذاشتیم و پنجره را رو به هیرکانی های در جنگ انقراض، گشودیم. روزها می گذشت، سیمان و آهن قد کشیدند و چمن زاران عبوس تر گشتند.

ما، یعنی من و چهارتای دیگر از جمعی که نام خانواده بر آن گذاشتیم، در کوچه ای بن بست، میانه ی خیابانی کوتاه و در گوشه ی محله ای که آدم هایش لطف بسیار و سوال بسیارتر داشتند، سر برآوردیم.

ولی الله، مردی شَل و کوتاه قامت، معلم تاریخ و یکی از چند ده مداح مسجد محل که زنش به آرامی میخواندش: آقا،

علی ... پسرش می گفت : مصیبت و ما صدایش می کردیم : شاه ..!

شاه ، ژیان نارنجی رنگ همیشه تمیز و شسته ای داشت، صبح ها، دسته ی هندل را می چپاند تو سوراخ بالای سپر، با چند چرخ کوتاه صدایی مهیب و سپس آرام و ممتد در کوچه می پیچید.

از آنجایی که شاه، مرد تاریخ و گذشته بود، بالای گلگیر عقب با خطی شکسته نوشته بود: منم کوروش، شاه شاهان

و برای آنکه چیزی از دیانتش کم نشود، روی شیشه ی عقب، سمت پایین راستش، بزرگ نوشت: "اگر دین ندارید، آزاده باشید"

تمام مسیر مدرسه تا خانه و گاها تا روستا، برای تک تک آدم ها دست تکان می داد، بلند می خندید، پر حجم نگاه می دوخت و مهربان هر پیاده ای که سر خستگی در او می دید را، می رساند.

ولی الله ، جزیره ای بود در میان موج بلند سبابه ها، که در اشاره های ممتد می ماندند.

و ما، زورق بی پارو و بادبان، گاهی در استوای نارنجی رنگش، دل به ساحل بند می کردیم

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:43

صفحه بندی