
رفيقمشغول خوندم نوشته هاى منتشر نشده اميعنى يه زمانى بودن و بعدش برشون داشتمنظرات ده سال پيش ترآدماى اون زمانما ها بزرگ شديم رفيقدلمون شكست و وصله خوردشكست و وصله خوردشكست و وصله خوردشديم اينى...
ادامه مطلب
عجیب نیست اچ وان اِن وان آباندی بهمن کرونا جغرافیای من از مرگ چندان دور نیست ما کمدین های اَخمو، در سکانس های تراژیک صامت و جهان سومی میمیریم ،می دانیمهیچ کداممان به مرگ طبیعی نخواهیم رفت حتی از سکته...
ادامه مطلب
کلاهت را، روی زانویم می گذارمزانویم را، رو به روی چشمم ... و می نشیم پای آفتاب 40 درجه .من پر از حرف های کلیشه ایم ... که چرا ... که چطور ... که کجا ... ؟،مردی که معتقد به موهای زاید ست، روی نیمکت مقا...
ادامه مطلب
دارد این پاییز، ختم دلشوره می شود سحرگاه، غرقه ی مه آنجا که دو شبح، شانه به شانه خِش خِش کنان، دور می شوند ، طنین تپش های دست من است در محو ِ نم دار ِ نفس های خزان وقفه ی انگشتان تو را در گریز آرزو دارد ...
ادامه مطلب
در وجود تک تک ما، لحظه هایی ست برای شرمساری، لحظه هایی برای غرور، لحظه هایی برای انتقام و دلایلی برای بخشش. غذاهایی ست، تا مسیر خانه را طولانی کند و سفره هایی که تو را زودتر به خانه برساند. از ما عکس ...
ادامه مطلب
موهایش را ... خرگوشی بست ، خیال کرد معصومیت از دست وبلاگ رفته کلمه اش بازگشتنی ست 1389/11/14...
ادامه مطلب
مثل صاعقه اى كه غرّيدن گرفت تند بادى كه تاخت برودتى كه سر ...
ادامه مطلب
من از مغرب باور خویش ،طلوع کرده ام .و در مشرق باور تو ،غروب میکنم .،تمام این مسیر جز یاد تو نیست ،میرسم روزی به مقرب نفس های تو همانجا که میدانی ...همانجا که به انتظارم ...،نمی دانم آیا ، هستی ؟ایستگاه آخر ،،،س.م.چتر به دست ...هر شب قصه ى فردا را واج آرايى مى كنم ،،،این احمقانه استو من برخی کارهای احمقانه رابه شیوه ای دوست داشتنیتکرار می کنم،،،اینجاهیچ ردی نمی ماند جز ... اثر مورب نگاه هایتانو سایه ی عبوس لبخند هایتان ،،،بزرگ شدن ... درد داردامادردش ... چون تمام سختی ها دگرعادت می شودو این بدترین قسمت ماجرای بزرگ شدن است ...،،،من ... آسمان من ... زمین تو ... باران تا ابد از من تا من دور بودن ...ملالی نیست،،،از یاد رفته ی خموش غمین مباش کرم ها در پیله های فراموشی پروانه می شوند ،،،یک پیاله صد...
ادامه مطلب
مُرده را دوست دارد ، غسال باران را دوست دارد ، عاشق پاییز را دوست دارد ، شاعر و من در این پاییز به باران خواهم سپرد ، نعش خاطراتم را پ.ن : بی مخاطب ...
ادامه مطلب
شمال در کشور من به ساحل گرم دریایش انبوه در هم تنیده ی شاخسارش دامنه ی وسیع دشت هایش عطر جنون آمیز شالیزارش مهمانی پرهیاهوی قوهایش فصل نم گرفته ی خیابان هایش ردیف منظم راش هایش طعم ویران کننده ی چشمه سارش و باغ های چای و پرتقال هایش نامیده می شود اما من شمال را بی تو جندقی تنها می بینم در میان زوزه ی کیلومتر ها کویر بی انتها &: دو ماه و پانزده روز ...
ادامه مطلب