کلاهت را، روی زانویم می گذارم
زانویم را، رو به روی چشمم ... و
می نشیم پای آفتاب 40 درجه .
من پر از حرف های کلیشه ایم ...
که چرا ... که چطور ... که کجا ... ؟
،
مردی که معتقد به موهای زاید ست، روی نیمکت مقابل، تخته نرد باز می کند ...
می پرسد: یک دست بازی ؟
+: ...
چیزی نمی گویم، هنوز محو ابروهای سفیدش و دست های چروکش
می گویم : اتو نمی خوای ... ؟
- : لباسام ُ صبح اتو کردم ...
+ : دستات ُ چطور ... ؟
(می خندند ... بغض می کنم !)
+: کلاه میخوای ؟
-: سرم عادت داره ...
+ : هیچکی سرش عادت نداره
-: چرا خودت نمیذاریش
+ : با صاحبش قهرم
دوباره لبخند می ترکاند ... دوباره بغض قورت می دهم
-: بازی می کنی ... ؟
می روم کنارش ... دستش را می گیرم
+: فکر میکنی با اتو درست بشه ؟
-: شاید ... ( با حواس پرتی می گوید )
،
+: کلاه ُ بذار سرت ...
-: تاسُ بنداز
،
آفتاب با پاچه های شلوارمان، گرم صحبت است
کلاه را، برعکس میگذارد روی سرش
بلند می شوم
می پرسد: کجا ... ؟
+: با صاحب این کلاه قهرم
مرداد 91
ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107