
رفيقمشغول خوندم نوشته هاى منتشر نشده اميعنى يه زمانى بودن و بعدش برشون داشتمنظرات ده سال پيش ترآدماى اون زمانما ها بزرگ شديم رفيقدلمون شكست و وصله خوردشكست و وصله خوردشكست و وصله خوردشديم اينى...
ادامه مطلب
کلاهت را، روی زانویم می گذارمزانویم را، رو به روی چشمم ... و می نشیم پای آفتاب 40 درجه .من پر از حرف های کلیشه ایم ... که چرا ... که چطور ... که کجا ... ؟،مردی که معتقد به موهای زاید ست، روی نیمکت مقا...
ادامه مطلب
نفسی تازه باید کرد ... مگر به آغوش بردن ِ این وزن از دلخوشی که با لبخندت در من نشانده ای کار ساده ای ست ..؟ ...
ادامه مطلب
آن ابتدا راس هم نشینی چهار صفر ضمیر سوم مفرد ... سر رسید ، سراغ تو را گرفت از نجوم دور ستاره ای بر سکوت برکه ای زیبا ... ، ستاره اما ... خواب را در گشود و بست چند باره ای از سر پراند و در ه...
ادامه مطلب
من از مغرب باور خویش ،طلوع کرده ام .و در مشرق باور تو ،غروب میکنم .،تمام این مسیر جز یاد تو نیست ،میرسم روزی به مقرب نفس های تو همانجا که میدانی ...همانجا که به انتظارم ...،نمی دانم آیا ، هستی ؟ایستگاه آخر ،،،س.م.چتر به دس...
ادامه مطلب
مثل صاعقه اى كه غرّيدن گرفت تند بادى كه تاخت برودتى كه سر ...
ادامه مطلب
همیشه از بزرگ شدن می ترسیدم. اینکه صبح ها زود بیدار شوم ، شب ها دیر بخوابم، بنشینم با دوست ها از سیاست و اوضاع خراب جوی حرف بزنم. آخر هفته را ... آه این تعطیلات گاه گاه را گاهی کوه باشم ... گاهی در غروب یک ساحل نارنجی رنگ ، بازی های کودکانه ی آدرین را ببینم. چه بخواهم یا نه، حالا مرد بالغی شده ام، کودکی هایم، خاطراتی شوق آورند. کمی مسئولیت پذیریم را بسط داده ام و جسورتر اما مراقب تر شده ام و این خصلت که هیچ چیز آنچنان هیجان زده ام نمی کند هنوز با من است . البته ماه ی که گذشت ، دو بار ظرف چهارده روز بر بلندای دماوند دوست داشتنیم ایستادم. بار اولش بسیار هیجان زده بودم حتی کمی اشک ریختم آخر این هفته را برای صعود علم کوه تلاش می کنم و تا پایان این ماه برای صعود سبلان شاید اینها باعث م...
ادامه مطلب
داس ها، دندان به زلف طلایی شالیتیز کرده اند دخترک پرسید نشسته زیر آفتاب و خمیازه می کشد اقبال ...؟ ، می خواهم دستور پخت غذایی باشم که خیال تو از عصر تنهایی، تکیه بر کتف کوتاه پنجره دلگرم شود ...
ادامه مطلب
همیشه از بزرگ شدن می ترسیدم. اینکه صبح ها زود بیدار شوم ، شب ها دیر بخوابم، بنشینم با دوست ها از سیاست و اوضاع خراب جوی حرف بزنم. آخر هفته را ... آه این تعطیلات گاه گاه را گاهی کوه باشم ... گاهی در غروب یک ساحل نارنجی رنگ ، بازی های کودکانه ی آدرین را ببینم.چه بخواهم یا نه، حالا مرد بالغی شده ام، کو...
ادامه مطلب
هی فُلانیبهار آمده است اسفند ، وقت کاشت بذر لبخندی کار ، همه چیز رو به بالا می رود دو چیپس فلفلی یک پفک می گذارمشان روی میز سازور می گوید : پنج تومان لعنتی مهدی ، چرا رفت ؟ آنقدر که "چرا" اهمیت دارد رفتنش نه ، همیشه سرش به کار خودش بود صبح روز قبل رفتنش ، آمد و سندهایش را گرفت صبح روز بعد رفتنش ، ...
ادامه مطلب
برق می زند رویای مردی در شب گیسوان تو &: موهات ... قشلاق دستام ِ...
ادامه مطلب
روی دامنه ی شانه های لرزانت به چه باور آمده ای ... ای دوست !!!؟ ، بگذار ببر درنده حال غم ، ما را، چون کودکان خویش به دندان گیرد چرخ زند در بستر شبی مخوف از نشیب خرناس هایش ، تلوتلو خوران ، مصاف داغناک تابستان را جلو بریم و در پاییز شوربختی ایوان باغی دور دست در قفای میلی شوم ، سرمای بی وقفه ی نیش ها را بخشیم ، هییی ببر بی حال و بی رمق جنگلی که تو را شاهنشهش نامید جز چند توبره ی ارزان از خیال های بسیار چیزی نخواهد بود ...
ادامه مطلب
تا تو برگردی من چای را کنار قند قند را کنار لب لب را به روی سرخی لبان تو گذاشته ام ...
ادامه مطلب