بهار آمده است
اسفند ، وقت کاشت
بذر لبخندی کار
،
همه چیز رو به بالا می رود
دو چیپس فلفلی
یک پفک
می گذارمشان روی میز
سازور می گوید : پنج تومان
لعنتی مهدی ، چرا رفت ؟
آنقدر که "چرا" اهمیت دارد
رفتنش نه
،
همیشه سرش به کار خودش بود
صبح روز قبل رفتنش ، آمد و سندهایش را گرفت
صبح روز بعد رفتنش ، جسدش ، درون آمبلانس مشکی کوچکی رسید ، با برگه ی دفن
،
ایمان روی ایوان ، با سینی بزرگ استکان های خالی چای
به ستون چوبی ناموزونی تکیه داده بود
از دور مرا دید
می خواستم بروم جلو ، در آغوشش بگیرم و بگویم چرا خب ؟
سرش را برگرداند
،
مردی تسبیه دانه درشتی را به گردن آویزان کرده از پنجره ماسیده به حیاط،
به ناکجا خیره بود
،
اتاق پر می شد از همه
خالی می شد از چشم های دوخته به فرش قرمز رنگ نازک
کفش ها روی زمین سُر می خورد
زنی ، صدایش را در تمام روزن های آن خانه جا می داد
،
مردی با ریش هایی ژولیده و تسبیح دانه درشتی به گردن
رو کرد به پسر جوان فربهی و گفت : بالا که بروی، گم می شوی
،
ایمان با سینی بزرگ چای به درگاه ایستاد
آدم ها را می شمرد
یا یک کاری از همین رفتارهای آمرانه ی انسان های مغموم
ایستادم کنارش
گفتم : ایمان ، چی شد ؟
گفت : سی تا تقریبا
،
راست می گفت :
خیابان ولیعصر از روزی که یک طرفه به بالا شد
چنارهایش گم می شوند
ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 131