بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر

متن مرتبط با «تو خود بودن» در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر نوشته شده است

سپر شود جان تو ... فدا شوی برای او

  • نیلوبلاگ

    می گویند : چه پیش آمد، که فلانی در فلان مجلس برای ساقط شدن آن تیاره، تسلیت نگفت ؟شما جای او ...چهار تا جوجه ی نارس فرنگ رفته ی بزک شده ی غربتی، با یک مشت اجنبی خدا نشناس،نه لچک به سر نسوان و نه غیرتی ...

    ادامه مطلب
  • دلم به حال خودم قهر است

  • نیلوبلاگ

    من آن کوهنوردمکه قله را برای منظره ی دشت دوست دارد و دشت را برای منظره ی قله ، کنار بکش، آرنجت را بساوان روی میز و با توک سبابه ات، شقیقه را صدا بزن دایره ای سیاه با روزنی سفید در گوشه ی سمت بالای آن ...

    ادامه مطلب
  • در خود پهن می شوی، ژرف، از این آرامش می ترسم، برکه ای در من سر دریا دارد

  • نیلوبلاگ

    در وجود تک تک ما، لحظه هایی ست برای شرمساری، لحظه هایی برای غرور، لحظه هایی برای انتقام و دلایلی برای بخشش. غذاهایی ست، تا مسیر خانه را طولانی کند و سفره هایی که تو را زودتر به خانه برساند. از ما عکس ...

    ادامه مطلب
  • متولد بهمن

  • نیلوبلاگ

    من از مغرب باور خویش ،طلوع کرده ام .و در مشرق باور تو ،غروب میکنم .،تمام این مسیر جز یاد تو نیست ،میرسم روزی به مقرب نفس های تو همانجا که میدانی ...همانجا که به انتظارم ...،نمی دانم آیا ، هستی ؟ایستگاه آخر ،،،س.م.چتر به دست ...هر شب قصه ى فردا را واج آرايى مى كنم ،،،این احمقانه استو من برخی کارهای احمقانه رابه شیوه ای دوست داشتنیتکرار می کنم،،،اینجاهیچ ردی نمی ماند جز ... اثر مورب نگاه هایتانو سایه ی عبوس لبخند هایتان ،،،بزرگ شدن ... درد داردامادردش ... چون تمام سختی ها دگرعادت می شودو این بدترین قسمت ماجرای بزرگ شدن است ...،،،من ... آسمان من ... زمین تو ... باران تا ابد از من تا من دور بودن ...ملالی نیست،،،از یاد رفته ی خموش غمین مباش کرم ها در پیله های فراموشی پروانه می شوند ،،،یک پیاله صد...

    ادامه مطلب
  • خود بودن

  • نیلوبلاگ

    کسی نگفت : " نخل های غُد خسیس ". با سایه های تُرد بلند و میوه های به غایت دور...

    ادامه مطلب
  • شمال منهای تو

  • نیلوبلاگ

    شمال در کشور من به ساحل گرم دریایش انبوه در هم تنیده ی شاخسارش دامنه ی وسیع دشت هایش عطر جنون آمیز شالیزارش مهمانی پرهیاهوی قوهایش فصل نم گرفته ی خیابان هایش ردیف منظم راش هایش طعم ویران کننده ی چشمه سارش و باغ های چای و پرتقال هایش نامیده می شود اما من شمال را بی تو جندقی تنها می بینم در میان زوزه ی کیلومتر ها کویر بی انتها &: دو ماه و پانزده روز ...

    ادامه مطلب
  • ساعت دیواریم ، باتری نو می خواست ... تو چه می خواهی ... هان ...

  • نیلوبلاگ

    روی دامنه ی شانه های لرزانت به چه باور آمده ای ... ای دوست !!!؟ ، بگذار ببر درنده حال غم ، ما را، چون کودکان خویش به دندان گیرد چرخ زند در بستر شبی مخوف از نشیب خرناس هایش ، تلوتلو خوران ، مصاف داغناک تابستان را جلو بریم و در پاییز شوربختی ایوان باغی دور دست در قفای میلی شوم ، سرمای بی وقفه ی نیش ها را بخشیم ، هییی ببر بی حال و بی رمق جنگلی که تو را شاهنشهش نامید جز چند توبره ی ارزان از خیال های بسیار چیزی نخواهد بود ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خود بودن | خود بودن چیست | خودخواه بودن | حیران خود بودن | عاشق خود بودن | خود رای بودن | هنر خود بودن | شهامت خود بودن | خود واقعی بودن | تو خود بودن