
به معین گفتم: باغچه ام خالی ست، باید گِل پُر کنمدو روز بعد یک ده چرخ گِل باغچه ای جلوی خانه کمپرس کرد و من و علی و كارگر 60 ساله ای تا غروب حجم بزرگ را در باغچه پخش کردیمیک هفته قبلش روی ایوان ایستاده...
ادامه مطلب
در وجود تک تک ما، لحظه هایی ست برای شرمساری، لحظه هایی برای غرور، لحظه هایی برای انتقام و دلایلی برای بخشش. غذاهایی ست، تا مسیر خانه را طولانی کند و سفره هایی که تو را زودتر به خانه برساند. از ما عکس ...
ادامه مطلب
مادرم می گفت : کتاب های دبستانت هنوز تا نخورده مانده اند راست می گویی مادرم شلختگی مرا کرخت و گیج می کند چونان برگی به دوش باد که انجامش نه برکه می داند ، نه خاک نه منافذ شیروانی و نه سنگ فرش پیاده رو ، شلختگی گردن آویز سحر آمیزی ست آویخته بر سینه ی فراخ انتخاب های ما و ما روزها را سر به سر درو می کنیم دست در دست انتخاب هایمان با خیال آنچه رد کرده ایم تا منظم و سفید در گوشهایمان تقویم گور بخوانند ...
ادامه مطلب
ده کیلومتر را در شش ساعت پیمودن ، با کوله ای سنگین ، تمام عضلات پا را رنجور کرده بود. سهیلا گفت : مسکن بخور مرتضی ادامه داد: تو کوله ت چی گذاشتی که انقدر سنگین شده مهدی گفت : من هم می خوام و مهدی دو تا مسکن با هم خورد سهیلا : تو هم بخورد من : نه خوبه همینطور چیزی نبود ، کمی درد کسی را نمی کشت ، سه نفر با هوای آن ارتفاع کنار نمی آمدند ، و به نوبت از سردرد و لب های سفید و چشم های خسته شان می گفتند من درون چادر ، کیسه ی خواب را پهن می کردم چیزی نبود ، دراز کشیدم ، پاهایم می گرفت و وا می شد ، میثم از بیرون چادر گفت : سجاد بیا شام هر حرکتی به پاهایم ، درد شدیدی را د...
ادامه مطلب