
به معین گفتم: باغچه ام خالی ست، باید گِل پُر کنمدو روز بعد یک ده چرخ گِل باغچه ای جلوی خانه کمپرس کرد و من و علی و كارگر 60 ساله ای تا غروب حجم بزرگ را در باغچه پخش کردیمیک هفته قبلش روی ایوان ایستاده...
ادامه مطلب
در وجود تک تک ما، لحظه هایی ست برای شرمساری، لحظه هایی برای غرور، لحظه هایی برای انتقام و دلایلی برای بخشش. غذاهایی ست، تا مسیر خانه را طولانی کند و سفره هایی که تو را زودتر به خانه برساند. از ما عکس ...
ادامه مطلب
ده کیلومتر را در شش ساعت پیمودن ، با کوله ای سنگین ، تمام عضلات پا را رنجور کرده بود. سهیلا گفت : مسکن بخور مرتضی ادامه داد: تو کوله ت چی گذاشتی که انقدر سنگین شدهxa0 مهدی گفت : من هم می خوام و مهدی دو تا مسکن با هم خورد سهیلا : تو هم بخورد من : نه خوبه همینطور چیزی نبود ، کمی درد کسی را نمی کشت ، سه نفر با هوای آن ارتفاع کنار نمی آمدند ، و به نوبت از سردرد و لب های سفید و چشم های خسته شان می گفتند من درون چادر ، کیسه ی خواب را پهن می کردم چیزی نبود ، دراز کشیدم ، پاهایم می گرفت و وا می...
ادامه مطلب
مردی به چشم های درشتی می گفت ... واقعه...
ادامه مطلب
مردی به لحظه ی دیدار می گفت ... واقعه...
ادامه مطلب