فردایی که باشد
-
تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 15:37
همیشه از بزرگ شدن می ترسیدم. اینکه صبح ها زود بیدار شوم ، شب ها دیر بخوابم، بنشینم با دوست ها از سیاست و اوضاع خراب جوی حرف بزنم. آخر هفته را ... آه این تعطیلات گاه گاه را گاهی کوه باشم ... گاهی در غروب یک ساحل نارنجی رنگ ، بازی های کودکانه ی آدرین را ببینم.چه بخواهم یا نه، حالا مرد بالغی شده ام، کو
خسبیده بر روز
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 11:05
از خواب بر می خیزمxa0بی فوت وقتxa0 تو را در آغوش می گیرمxa0 وسواسانه ، تمام یک روز را می بوسمت ، شب هنگام به خواب می روم صورتم را می شویم لباس می پوشم یک لیوان چای از درب خانه بیرون می روم و تا صبح خواب مزخرف هر شب را می بینم xa0، شب چشم بر هم نميگذارى كه چهxa0 راستشxa0 يك شبxa0 چشم هايم را به اعتما...
ماهى گُلى
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 11:05
به لحظه تحويل سال فكر مى كنمxa0 اون تايم كه بيشترمون كنار خونوادهامون چشم به ساعت منتظريم .داشتم به اينش فكر مى كردم كه هر سال چند هزار هزار هزارتا ماهى گلى، درست وقتى كه توپ نوستالژى شليك ميشه،xa0 از سطل هاى كنارxa0خيابون يا تو مغازه ها، با دوستاشون كه تك تك روزاى قبل از سال جديد رو ديدن وxa0 كسى ن...
سیاوش
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 11:05
من از مغرب باور خویش ،طلوع کرده ام .و در مشرق باور تو ،غروب میکنم .،تمام این مسیرجز یاد تو نیست،میرسم روزیبه مقرب نفس های توهمانجا که میدانی ...همانجا که به انتظارم ...،نمی دانم آیا ، هستی ؟ایستگاه آخر،،،س.م.چتر به دست...هر شبقصه ى فردا راواج آرايى مى كنم،،،این احمقانه استو منبرخی کارهای احمقانه را
به بالا می رویم
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 11:05
هی فُلانیبهار آمده است اسفند ، وقت کاشت بذر لبخندی کار ، همه چیز رو به بالا می رود دو چیپس فلفلی یک پفک می گذارمشان روی میز سازور می گوید : پنج تومان لعنتی مهدی ، چرا رفت ؟ آنقدر که "چرا" اهمیت داردxa0 رفتنش نهxa0 ، همیشه سرش به کار خودش بود صبح روز قبل رفتنش ، آمد و سندهایش را گرفت صبح روز بعد رفتن...
مرور
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 11:05
میم : بت تبریک می گمسین : بابت چی ؟ میم : ازدواج رفیقت سین : جدی ... نمی دونستم میم : چرا نمی دونستی ؟ سین : یک سال و چند ماهی میشه ازش بی خبرم میم : خلاصه بت تبریک می گم سین : خوشبخت باشه، هرجا و با هرکسی که هست
نمارستاق 29 اسفند
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 11:05
فرداروز دیگری ست ماه دیگری سال دیگر ، فردا انتخاب اینکه آفتاب از کدام سمت یا پامچال با چه لباسی بیرون آید دست تو نخواهد بود ، و این تصویر آشکاری ستxa0 از فرداxa0 که تو نیز اختیار آنچه دوست داری راxa0 دست هیچ اراده ایxa0 نبخشاییxa0 پ.ن: فردایتان ، تا سیصد و شصت پنج فردای دیگر ... شاد
پیش به سوی فردا
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 11:05
همیشه همه چیز آنقدر طبیعی جلو می کندکه نمی دانم چرا ، هیجان اتفاق نادری ست ، فردا و پس فردا و دور روز بعدش از این همیشگی ، به در می آیم و هیجان آن اتفاق نادر در رگ هایم جریان بی وقفه می یابد ، تو باید در ریاضیات نابغه ای ناشناس باشی که اینگونه مجهول نگاه مرا میشناسی
ایستاده ام چو شمع
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 11:05
من از مغرب باور خویش ،طلوع کرده ام .و در مشرق باور تو ،غروب میکنم .،تمام این مسیرجز یاد تو نیست،میرسم روزیبه مقرب نفس های توهمانجا که میدانی ...همانجا که به انتظارم ...،نمی دانم آیا ، هستی ؟ایستگاه آخر،،،س.م.چتر به دست...هر شبقصه ى فردا راواج آرايى مى كنم،،،این احمقانه استو منبرخی کارهای احمقانه را
هشت تعقیب
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 11:05
طناب را که در کوئیک ها می اندازیخیالت لحظه ای جمع می شود مانند بسیار از مسیر های زندگی دیواره، قامتش چندان مهم نیست کوئیک ها هستند که تو را به مقصد می رسانند گیره ها تو را حفظ می کنند و لذت تو را زیر تیغ آفتاب به اوج می رساند
زمستان یورت
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 11:05
پدربزرگم از زمستان و چاه بیزار بودمی گفت : زمستان بی حاصل ، اجسام مجهول می گفت : از بلند ترین درخت آبادی هم آویزانم کنند ، خیالم نیست اما چاله ها مرا می ترسانند ، راستش را بخواهی آدم ها هر چه بیشتر پایین می روند ، ترسشان بی معنی تر می شود امروز زمستان یورت ، سرزمین نفرینی بی حاصل دهانش را در طمع شجا
تایم شیت
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:00
یک طورهایی همه چیز آویزان به همه چیز شده است.xa0 غروب رم ديده ى مهربانيم تاوان بى مبالاتى روزهاى خواب تو بود xa0 مرا رج بزن شيوايى انگشت هاى سكوتxa0
از پاییز بیزار است ، زنی خیره به دست های مرد نارنجی پوشش
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 2:52
مُرده را دوست دارد ، غسال باران را دوست دارد ، عاشق پاییز را دوست دارد ، شاعر و من در این پاییز به باران خواهم سپرد ، نعش خاطراتم را xa0 پ.ن : بی مخاطب xa0 xa0
اسارت
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 2:43
شبxa0 آيين رخوتناك برودت آغوشىxa0 بر طنين مقطع نفس هاى تند و دم كردهxa0 نوح را بايد و كشتى دگرxa0 تا تن به آب زنيم در سلول تاريكى مدامxa0 xa0 پ.ن: مضحكانه ترين صورت فلكى در عصر دايناسور هاى پيكسلى را من زيسته ام ، كه مردى پيژامه اش را گم كرده زير پتو و تلاش بلندش را براى فتح قلب هاى آجرى جهاد مى دان...
خود بودن
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 9:46
کسی نگفت : " نخل های غُد خسیس ". با سایه های تُرد بلند و میوه های به غایت دور
شلختگی
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 14:34
مادرم می گفت : کتاب های دبستانت هنوز تا نخورده مانده اند راست می گویی مادرم شلختگی مرا کرخت و گیج می کند چونان برگی به دوش باد که انجامش نه برکه می داند ، نه خاک نه منافذ شیروانی و نه سنگ فرش پیاده رو ، شلختگی گردن آویز سحر آمیزی ست آویخته بر سینه ی فراخ انتخاب های ما و ما روزها را سر به سر درو می ک...
شمال منهای تو
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 23:04
شمالxa0 در کشور منxa0 به ساحل گرم دریایشxa0 انبوه در هم تنیده ی شاخسارشxa0 دامنه ی وسیع دشت هایش عطر جنون آمیز شالیزارش مهمانی پرهیاهوی قوهایش فصل نم گرفته ی خیابان هایش ردیف منظم راش هایش طعم ویران کننده ی چشمه سارش و باغ های چای و پرتقال هایش نامیده می شود اما من شمال را بی تو جندقی تنها می بینم د...
گرگ
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 16:43
می رقصد گرگ خندانی رو به روی فروشگاه بزرگ مواد غذایی دختر کشیده ای با شالی قرمز رنگ از پله ها بالا می رود ، ماشین مشکی رنگ هفت نفرهxa0 می ایستد مردی درشت اندام با تیشرت قرمز و شلوار جین آبی، پیاده می شود ، می رقصد با شدت تمام گرگ گرسنه ای کنار خیابان پاییز نود و پنج ، دختری با چشم های نازک و گیسوانی...
او مى رسد
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 15:54
فراوانى اين احتمالxa0 در شهر چگونه خواهد بودxa0 كه در رديف سنگ فرش كوچه ها دستى در جيب غوطه ور باشدxa0 تا از ارتفاع گيسوان صنوبران xa0 پاييز آويزان بماندxa0 xa0 پ.ن: پاييز، فصل منxa0
هرکجا ...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 10:12
گفتم : هرکجا که باشم با من هستی ؟ گفتی : آره ... هستم گفتم : هرکجا ؟ گفتی : آره گفتم : هرکجا که باشم ؟ گفتی : هرجا تو باشیxa0 گفتم : حرفت ذخیره شدxa0 خندیدی و من با خودم گفتم : دنیا را آرام تر می بینم ، وقتی تو با منی &: به افتخار بیست و چهارم ِ تیر ماه ِ نود و پنچ &: آدمی که تو را در آرامشش غرق کند...