
دو بامداد وبلاگ شهریور کلمه نود و هفت است، کوله ی یک روزه را بر میدارم، می گذارمش در ماشین، حرکت می کنم به سمت کلاک. از بلده و یوش می گذرم، مسیر ورودی کلاک را گم می کنم. حدود ده کیلومتر مسیر را اشتباه می روم، دو...
ادامه مطلب
ساعت یک بامداد بود، روی تخته سنگ خمیده ای ، نشسته ، هد لامپ را خاموش ، در تاریکی و سکوت کوهستان و خیره به کهکشان راه شیری که خود را از جنوب تا قله ی زیبای تو ، رسانیده بود. گویی تمام جهان در تو پایان می یافت. صدای مردی از دور که با خود ترانه ای را زمزه می کرد ، دلیل بازگشت به چادر و غرق شدن در کیسه خواب شد. روز قبلش چند باری مینا گفت : من می ترسم تو چطور ؟ من هر بار جوابش دادم : نمی خوام بترسم حالا ، مینا درون کیسه خواب نارنجی رنگی ، میان من و آرمین خوابیده بود ، و من دلنگران ساعت سه و سی دقی...
ادامه مطلب