شهریور امسال

خرید بک لینک
ساعت یک بامداد بود، روی تخته سنگ خمیده ای ، نشسته ، هد لامپ را خاموش ، در تاریکی و سکوت کوهستان و خیره به کهکشان راه شیری که خود را از جنوب تا قله ی زیبای تو ، رسانیده بود. گویی تمام جهان در تو پایان می یافت.

صدای مردی از دور که با خود ترانه ای را زمزه می کرد ، دلیل بازگشت به چادر و غرق شدن در کیسه خواب شد.

روز قبلش چند باری مینا گفت : من می ترسم تو چطور ؟

من هر بار جوابش دادم : نمی خوام بترسم

حالا ، مینا درون کیسه خواب نارنجی رنگی ، میان من و آرمین خوابیده بود ، و من دلنگران ساعت سه و سی دقیقه ی بامداد ، کوهستان را پرسه می زدم.

،

ساعت سه و سی دقیقه ی بامداد ، ما سه نفر ، یعنی آرمین ، مینا و من ، لباس های زمستانه را به تن کردیم ، زیپ چادر را کشیدیم و چند تخته سنگ سنگین کناره هایش گذاشتیم ، هد لامپ ها را روشن و در میان جادوی ستاره باران آسمان ، مسیر قله را پیش گرفتیم .

انحنای زیبایی از چراغ های پیشانی که در مسیر صعود ، چون امیدواری نه چندان دور ، خود نمایی می کرد.

که ناگاه باد شدت گرفت ، سرما استخوان سوز شد ، و گروه گروه خسته و ناامید از صعود راه قرارگاه را فرود می آمدند.

سماجت ، ما را از آبشار یخی تا ارتفاع پنج هزار و سیصد ، و تپه ی گوگردی رساند.

بطری های آبمان بخ گرفته بود ، کلاه های بورانمان ، طاقت آن هجوم سهمگین باد را نداشت و انگشت هایمان ، در کرختی سوزناکی ارتجاع می یافت .

اما آن حس غریب از ایستادن ، ما را به سمت تو می کشاند

تا که آرمین، همانی که از میان ما سه نفر ، او فقط هفت بار با تو دم خور شده بود ، اینبار خواستی که حالش را بد کنی ، با ارتفاع ناسازگارش کنی ،

و آرمین در زیر سنگ بزرگی رو به آبشار یخ گرفته ی تو نشست ، چشم هایش را بست ، چشم هایش را گشود، مینا دستهاش را گرفت و گفت : آرمین برگردیم ؟

آرمین با سر جوابش را مثبت داد و بعد مینا رو به من ادامه داد : سجاد تو ادامه بده و صعود کن

دماوند زیبای من ، سال های پیش ، در خانه ی قدیمی پدری ، هر صبح با تو که در قاب پنجره ی اتاقم ایستاده بودی ، بیدار می شدم و چه دور بودم از تو اما امروز تنها سیصد و هفتاد و یک متر با تو فاصله داشتم

روی سنگی نشستم و گفتم :قول دادیم یا هر سه تامون با هم صعود کنیم یا که با هم برگردیم

آرمین آرام تا نزدیک های من آمد و کنار گوشم با نجوایی آرام گفت : ببخشید

،

از تو که دور می شدم

باد ، شدتش را

سرما ، برودتش را

آسمان ، کهکشانش را

مردی ، بغض هایش را

از دست داده بود

&: زمین ریشه در تو دارد ، دماوند بی کران من

بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...

ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال می‌کنید

برچسب: 5 شهریور امسال, نویسنده: بازدید: 212 تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 10:11

صفحه بندی