صدای مردی از دور که با خود ترانه ای را زمزه می کرد ، دلیل بازگشت به چادر و غرق شدن در کیسه خواب شد.
روز قبلش چند باری مینا گفت : من می ترسم تو چطور ؟
من هر بار جوابش دادم : نمی خوام بترسم
حالا ، مینا درون کیسه خواب نارنجی رنگی ، میان من و آرمین خوابیده بود ، و من دلنگران ساعت سه و سی دقیقه ی بامداد ، کوهستان را پرسه می زدم.
،
ساعت سه و سی دقیقه ی بامداد ، ما سه نفر ، یعنی آرمین ، مینا و من ، لباس های زمستانه را به تن کردیم ، زیپ چادر را کشیدیم و چند تخته سنگ سنگین کناره هایش گذاشتیم ، هد لامپ ها را روشن و در میان جادوی ستاره باران آسمان ، مسیر قله را پیش گرفتیم .
انحنای زیبایی از چراغ های پیشانی که در مسیر صعود ، چون امیدواری نه چندان دور ، خود نمایی می کرد.
که ناگاه باد شدت گرفت ، سرما استخوان سوز شد ، و گروه گروه خسته و ناامید از صعود راه قرارگاه را فرود می آمدند.
سماجت ، ما را از آبشار یخی تا ارتفاع پنج هزار و سیصد ، و تپه ی گوگردی رساند.
بطری های آبمان بخ گرفته بود ، کلاه های بورانمان ، طاقت آن هجوم سهمگین باد را نداشت و انگشت هایمان ، در کرختی سوزناکی ارتجاع می یافت .
اما آن حس غریب از ایستادن ، ما را به سمت تو می کشاند
تا که آرمین، همانی که از میان ما سه نفر ، او فقط هفت بار با تو دم خور شده بود ، اینبار خواستی که حالش را بد کنی ، با ارتفاع ناسازگارش کنی ،
و آرمین در زیر سنگ بزرگی رو به آبشار یخ گرفته ی تو نشست ، چشم هایش را بست ، چشم هایش را گشود، مینا دستهاش را گرفت و گفت : آرمین برگردیم ؟
آرمین با سر جوابش را مثبت داد و بعد مینا رو به من ادامه داد : سجاد تو ادامه بده و صعود کن
دماوند زیبای من ، سال های پیش ، در خانه ی قدیمی پدری ، هر صبح با تو که در قاب پنجره ی اتاقم ایستاده بودی ، بیدار می شدم و چه دور بودم از تو اما امروز تنها سیصد و هفتاد و یک متر با تو فاصله داشتم
روی سنگی نشستم و گفتم :قول دادیم یا هر سه تامون با هم صعود کنیم یا که با هم برگردیم
آرمین آرام تا نزدیک های من آمد و کنار گوشم با نجوایی آرام گفت : ببخشید
،
از تو که دور می شدم
باد ، شدتش را
سرما ، برودتش را
آسمان ، کهکشانش را
مردی ، بغض هایش را
از دست داده بود
&: زمین ریشه در تو دارد ، دماوند بی کران من
بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...
ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال میکنید
برچسب: 5 شهریور امسال, نویسنده: بازدید: 212