امروز پانزده وبلاگ شهریور کلمه نود و هفت است، ساعت پنج صبح با کوله ای دو روزه از خانه می زنم بیرون، نزدیک های هشت می رسم کلاردشت، یک ساعت بعدش ونداربن، میان گروهی که به سمت تنگلو می روند، سوار نیسان می شوم، نزدیک های 11 می رسم به حصارچال، سرد و مطبوع است. چادرم را برپا می کنم، کمی می خوابم ، ساعت سه از چادر می روم بیرون، از چشمه ای در همان نزدیکی یک بطری آب برمی دارم، حرکت می کنم سمت دریاچه، نیم ساعت بعدش کنار دریاچه ایستاده ام. زنگ آبی تیره دریاچه با انعکاس قله های بلند اطرافش، مات کننده است. باز می گردم به چادر، تا چهار و سی دقیقه ی صبح روز بعد همان جا می مانم، هوا سرد است، حرکت می کنم به سمت قله ، دست هایم از سرما کرخت می شود. دما منفی شش درجه می شود. قدم هایم را سریع می کنم، آفتاب پش کوه و سایه ی کوه بر سر من است، گرما ذره ذره و بی هیچ تعجیلی نزدیک می شود. باد می وزد، لباس هایم را بیشتر می کنم، نزدیک های 9 صبح به قله می رسم، تابلوی " علم کوه" بر اندک فضایی برای ایستادن، جا خوش کرده است.
بیست و یک وبلاگ شهریور کلمه نود و هفت است، صدای موذن تمام فضا دم کرده تابستان را گرفته است، موسوی آن پایین است با تندی و بی حوصلگی می گوید: صاف و از سمت راست. دست هایم جان ندارد، بلندش می کنم و همانطور که موسوی خواست می دهمش به او. حسین کنار موسوی ایستاده است، کمکش می کند. من به دست هایم نگاه می کنم که رنگ سفید سیمان گرفته است، دست هایی که دیروز روی پیشانیش بود، درست راس ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی عصر. دست هایی که دستش را می گرفت، وقتی که روی تخت بیمارستان جان می داد، دست هایی که لباس از جسدش در آورد، با کمک دست های پرستار و حسین تمیزش کرد، پاهایش را با تکه باند سفیدی بست، سپس در کاور مشکی رنگی گذاشت و روی تخت، تمام راهروهای بیمارستان را هلش داد، دست هایی که با کمک دست های محسن و حسین، درون اتاقک سردخانه گذاشتش، دست هایی که روی سرامیک های غسال خانه، چپ و راستش کرد تا مولایی بشورتش، غسلش دهد و آماده اش کند برای کفن، دست هایی که با حوله ای سفید و بلند، خشکش کرد و کمک کرد بگذارندش روی تخت، ببرندش درون اتاق کفن، کفش بپوشانندش، دست هایی که پارچه ای سیاه را روی جسم کفن پوشانده اش، پهن کرد، دست هایی که بند کفن را درون خانه باز کرد تا فاطمه، فریبا، فرزانه ، فائزه، رضا و حتی خودم سیر ببوسیمش، دست هایی که زیر تابوت را گرفت، آوردش کنار نماز میت و قبر...
موسوی بلند دوباره فریاد زد، یک سنگ لحد دیگر ...
بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102