بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر

متن مرتبط با «یک واقعه تاریخی» در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر نوشته شده است

در کوی نیک نامی

  • نیلوبلاگ

    ده کیلومتر را در شش ساعت پیمودن ، با کوله ای سنگین ، تمام عضلات پا را رنجور کرده بود. سهیلا گفت : مسکن بخور مرتضی ادامه داد: تو کوله ت چی گذاشتی که انقدر سنگین شده مهدی گفت : من هم می خوام و مهدی دو تا مسکن با هم خورد سهیلا : تو هم بخورد من : نه خوبه همینطور چیزی نبود ، کمی درد کسی را نمی کشت ، سه نفر با هوای آن ارتفاع کنار نمی آمدند ، و به نوبت از سردرد و لب های سفید و چشم های خسته شان می گفتند من درون چادر ، کیسه ی خواب را پهن می کردم چیزی نبود ، دراز کشیدم ، پاهایم می گرفت و وا می شد ، میثم از بیرون چادر گفت : سجاد بیا شام هر حرکتی به پاهایم ، درد شدیدی را د...

    ادامه مطلب
  • واقعه (یک)

  • نیلوبلاگ

    مردی به چشم های درشتی می گفت ... واقعه...

    ادامه مطلب
  • واقعه (دو)

  • نیلوبلاگ

    مردی به لحظه ی دیدار می گفت ... واقعه...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    در کوی نیکنامی ما را | در کوی نيک نامی ما را گذر ندادند | در کوی نیک نامی مارا گذر ندادن | در کوی نیک نامی ما را گذر | شعر در کوی نیک نامی | واقعه ی کربلا | یک واقعه مهم هجری قمری | یک واقعه ی مهم تاریخی | یک واقعه در هجری شمسی | یک واقعه ماوراء طبیعی باورنکردنی