
از کوچه ای می گذرم، کنار درب کوتاه ِ خانه ای قدیمی، پیرزنی می بینم ، نشسته و به کوچه و عابرهایش چشم می دوزد. چه چیز از این گذر هر روزه در ذهنش می گذرد ؟ نمی دانمفقط این را خوب می دانم روزی می نوشتم و این روزها خط های بزرگ بیلبورد ها هم برایم کسل کننده و طویل می شوند می دانم آنکه راه می رود روزی می نشیند و آنکه می نشیند محکوم است به نظاره کردن به چه می اندیشد ؟ اصلا چه فرقی دارد ؟ چه چیز قرار است ع...
ادامه مطلب