فقط این را خوب می دانم
روزی می نوشتم
و این روزها
خط های بزرگ بیلبورد ها هم برایم کسل کننده و طویل می شوند
می دانم
آنکه راه می رود
روزی می نشیند
و آنکه می نشیند
محکوم است به نظاره کردن
به چه می اندیشد ؟
اصلا چه فرقی دارد ؟
چه چیز قرار است عوض شود با نگاه هایش ؟
،
پدر بزرگم مرض فراموشی داشت
از این مرض هم مُرد
به هیچ چیز خیره نبود
سر کوچه ای ننشست
ولی آنجا که دست های بهمن، پسر کوچکش در دست هایش بود
به چشمهایش خیره شد
تمام بهمن را بلعید
و رفت
،
لعنتی ابولفضل می گوید: پیر شدی مهندس
من می گویم : چه فرقی دارد اصلا، لعنتی
بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال میکنید
برچسب: قلاف, نویسنده: بازدید: 126