
تاك بى برگى مى تند در من خوشه هاى بى قندرنجور و بى دانه جارى مى شوم از درد به رود از باغ به دوداز دود به بوق از ستارخان به كريم خان به فردوسىدر غياب تو به سكه ها نگاه مى كنم كه نامشان به هرزگى بهار آزاديست اى زمستان ناخوش زمستان نحيفدست هايم&nbs...
ادامه مطلب
پدربزرگم از زمستان و چاه بیزار بودمی گفت : زمستان بی حاصل ، اجسام مجهول می گفت : از بلند ترین درخت آبادی هم آویزانم کنند ، خیالم نیست اما چاله ها مرا می ترسانند ، راستش را بخواهی آدم ها هر چه بیشتر پایین می روند ، ترسشان بی معنی تر می شود امروز زمستان یورت ، سرزمین نفرینی بی حاصل دهانش را در طمع شجا...
ادامه مطلب