خرید بک لینک

باید بگویم دوستت دارم و دلم ... دلم برایت تنگ می شود

اعتراف تا اینجایش ساده است

باید ادامه دهم، وقتی اسمت را می بینم، خوشحالم

وقتی جواب می دهم : سلام

خوشحالم

اما آنجاست ... درست بعد از میم ِ سلام

خط باریک و محوی از ناراحتی در غبار افکارم کشیده می شود

ثانیه به ثانیه رنگش عمیق تر و فاحش تر است

تا چند دقیقه ی بعد، من غوطه در آبگیر غم، با لحنی که ساختگی ست

این یک فاجعه تدریجی ست

می دانم شاید فردا

کلاهخود بر قلم و فانوسقه بر لبان جنگ بندم و گویم :

قلاب بی طعمه را در دهان می فشرد

ماهی تنها ... در برکه ای دور

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: پنجشنبه 19 دی 1398 ساعت: 7:51

صفحه بندی