باید بگویم دوستت دارم و دلم ... دلم برایت تنگ می شود
اعتراف تا اینجایش ساده است
باید ادامه دهم، وقتی اسمت را می بینم، خوشحالم
وقتی جواب می دهم : سلام
خوشحالم
اما آنجاست ... درست بعد از میم ِ سلام
خط باریک و محوی از ناراحتی در غبار افکارم کشیده می شود
ثانیه به ثانیه رنگش عمیق تر و فاحش تر است
تا چند دقیقه ی بعد، من غوطه در آبگیر غم، با لحنی که ساختگی ست
این یک فاجعه تدریجی ست
می دانم شاید فردا
کلاهخود بر قلم و فانوسقه بر لبان جنگ بندم و گویم :
قلاب بی طعمه را در دهان می فشرد
ماهی تنها ... در برکه ای دور
برچسب:
نویسنده: نیما جعفری