احسان عبدی پور

خرید بک لینک

بهار نود و هشت بود، خانه ی یکی از فامیل ها بودم که مینا تماس گرفت و گفت : سجاد برویم جنوب ؟، دو روز بعدش توی ماشین وسط کویر جندق به سمت یزد و کرمان و سیستان بودم. به جنوب که رسیدم همه چیز حس خوشایندی داشت، غریبه نبودم و برای دیدن هایی که شاید هزگز نشود مثلش را دید، چشمهایم گشاد و حواسم پهن محیط بود، آنجا بود که میان گرما و عرق و موج های متفاوت عمان، دلم خواست " رساله مومو سیاه " را گوش کنم . این یک داستان کاملا تراژدی از احسان عبدی پور است. از آن قصه هایی که تمام شدنش تو را سیر نمی کند.احسان، مردی جوان با پوست های تیره و صدایی به شدت نافذاست. قصه می گوید و بیشتر از حال و احساس بوشهر و جنوب، تو را باخبر می کند. اگر دلت برای خودت تنگ شده است، گاه گاهی در ساندکلود، "دوکو" بشنو. احسان از آن دست رسولانی ست که قصه هایش تنهایی را مقدس می کند.

بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...

ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 152 تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 6:26

صفحه بندی