یکبار یک نفر از شمایی که من را می شناسید، به من گفتید: "از به نظرم گفتن های ت خوشم نمی آید". نقل بی شاخ و برگ بود. خودم را می بینم، در سی و سه سالگی ... یک لوح سفید سی و سه سانت در سی و سه سانت را در نظر بگیرید! آن گوشه ی بالای سمت راستش نوشته باشد "هیچ" ...
" به نظرم" جایی در ماضی بعید پرویز تناولی از معشوقه اش پرسید: چقدر من را دوست خواهی داشت؟ معشوقه که سر شوخ طبعی بسیار داشت، با دلبری جوابش داد : " هیچ "
،
پرویز جان، "هیچ" در سی و سه سالگی،
دلت را مایوس وار، به راه یک سقف و تخت و تنهایی می کشاند.
موضوع بحث اصلا این نبود
می خواستم از توان بلند شدن و پریدن به سوی هدف، در بالستیک حساب بانکی ام بگویم و ادامه دهم، منظومه ی شمسی، جای دلهره آوریست، حتی بعد از یک لیوان شیر داغ و خرما و پاییز نود و هشت
بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...
ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107