خرید بک لینک
دارم به "ن" فکر می کنم، تصور می کنم یک پیراهن بلند سرمه ای با گلهای بنفش به تن دارد، از آن بنفش های بسیار روشن، پیراهن تا میانه های ساقش می رسد و با دو بند نازک از شانه هایش می گذرد. ناخن های پایش را بلوطی رنگ کرده است و ناخن های دستش را گذاشته همانطور ساده بماند.

"ن" موهایش را از قفل و بست در می آورد، پانزده دقیقه شانه اش می کشد. ساعتش را باز می کند، از حرکت باز می ایستادنش، می گذاردش روی میز. حلقه اش را در می آورد و گردنبندش را باز می کند، حلقه اش را به زنجیر گردنبدنش می اندازد و آویزانشان می کند کنار آیینه.

می رود می نشیند روی پنجره مشرف به حیاط، سیگار ی می گیراند، بعد از دو پُک مثل همیشه پرتش می کند آن پایین و با چشم سقوط پانزده متری مارلبرو لایت را تا آسفالت حیاط دنبال می کند.

پای چپش را آویزان پنجره می کند، کمی تاب می دهدش

...

کسی کلید را درون قفل می چرخاند.

درب خانه باز می شود

صدای قدم های کودکانه ای به گوش می رسد

سال 1451 است.

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 13:04

صفحه بندی