قهوه ای نرم...

خرید بک لینک
رو به روی تلویزیون چهل و چند اینچی اش نشسته بود، دست چپش را آویزان مبل و با دست راستش، چند خط فرضی از حدود ران تا زانوی موافقش کشید.

سرش را از روی شانه ی چپش کمی چرخاند و به صفحه تاریک تلویزیون که دختری سی و چهار ساله را در خودش، قاب کرده بود، کمی بی معنی خیره ماند ...

صدای پاهایش را می شنید که در راهرو آهسته قدم بر می داشت

صدا به درگاه اتاق رسید و آرام خودش را به پشت مبل و در کنار تصویر دختر در بازتاب تاریک تلویزیون رساند،

با احتیاط خودش را در گوشه ی مبل جا کرد و بعد از اندکی جریان سکوت که بینشان، تداولی مرسوم داشت، خودش را به سمت دختر کشاند ...

دست راستش را در فاصله ی چانه تا سینه های دختر، ثابت و سرش را آنقدر به لاله ی گوش دختر نزدیک کرد، که تندی نفس هایش با وضوح بالا به صفحه ی رکوردینگ مغز دختر می رسید ...

دختر ، انگشت هایش را میان وبلاگ قهوه کلمه ای ملایم موهای تِدی، سُر داد و حالا می توانست چشم های لرزان و بلندی ضربان قلب حیوان را کامل حس کند ...

تِدی ، سگ تریر هفت ساله ای بود با ترس بسیار از تنهایی.

یک سال از عمرش با امیر می گذشت تا پس از تلاش منزوی ماندن دختر بر نیمکت دانشگاه، در پی ابراز دوستت دارمی که امیر بی پروا خرج او می کرد، به او رسید ...

بعد ها امیر، با نیمکت های دیگر به تفاهم رسید و از او یک سگ تریر دوست داشتنی، با چهره ای در وحشت جامانده، در لا به لای نگاه های دختر می چرخید.

تِدی، رفتار فکر شده ای را با دختر شروع کرد، طوری که هیچ جا تنهایش نمی گذاشت و تا اولین تنها ماندن در خانه، که یک ماه تمام مریض حالی و بی خوابی به جانش افتاد،حسابش را با آغوش دختر، روی مبل، در تخت، در کنار میز ناهار خوری، صاف کرده بود.

دختر اینطور در انتهای سوال ها ادامه می داد : تِدی در تنهایی بیچاره است

...

بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر ...

ما را در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:43

صفحه بندی