بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر

متن مرتبط با «تجریش» در سایت بارانی ترین چتر ... ایستگاه آخر نوشته شده است

مستقیم تجریش

  • نیلوبلاگ

    کریم خان را می رفتم تا به ایرانشهر برسم، روی انعکاس شیشه های تاریک سازمان سنجش، خودم را دیدم، مردی سی و هفت ساله با موهایی سفید و سیاه، من فراموش کرده بودم خودم را، آنجا او ایستاده بود، او ی من، به علی که در سی و هفت سالگی اوردوز کرد، به آرش، پسرش، که حالا قد کشیده و مکانیک می خواند، به تمام آن دویدن ها با پای برهنه تا جنازه ی علی، فکر می کرد.خاطرات دست سنگینش را روی شانه هایم گذاشت و تکانم می داد، تا آن پارک ملت و بوی گندم و تو ادامه داشت .من فکر می کردم در سی و هفت سالگی خواهم مُرد ... همچون ع...

    ادامه مطلب